ادبي،شعر ،...
مرد پارسايي ناگهان تمام ثروتش را از دست داد و چون مي دانست كه خدا به او كمك مي كند و نوع كمك هم براي خدا فرقي نمي كند،شروع به دعا و درخواست كرد: خدايا، كمكم كن در لاتاري برنده شوم. سال ها و سال ها دعا كرد،ولي هم چنان فقير بود. تا اين كه از دنيا رفت ... و چون مرد بسيار مؤمن و متديني بود ، يكسر به بهشت رفت.اما وقتي به بهشت رسيد،حاضر نشد وارد بهشت شود و گفت كه يك عمر بر طبق آموخته هاي مذهبي خود زيست ، در حالي كه خدا هرگز كاري نكرد كه او در لاتاري برنده شود.او با دلسردي به خدا گفت: تمام وعده هايي كه به من دادي،دروغ بود! خداوند به او پاسخ داد: محسن يگانه برايمان از ازدواج، دوستي و اختلاف با اهالي موسيقي، موسيقي غيرمجاز و ... گفت جوان است و جوياي نام، متولد ارديبهشتماه سال 1364 در گنبدكاووس ابتدا هيچ گونه علاقهاي به موسيقي نداشت و فقط به صورت تفريحي به آن نگاه ميكرد، او از كودكي علاقهمند به بازيگري و مطرح شدن در دنياي سينما بود. ولي بنا به شرايط خاص فرهنگي و خانوادگي تا به امروز چنين موقعيتي را پيدا نكرد. اما برحسب استعداد ذاتي و خدادادي به رشته موسيقي ذوق و سليقه خاصي داشت، ميل به موسيقي ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت! این جمله رو باید با طلا نوشت! رو من که خیلی تاثیر گذاشت امیدوارم به دل شما هم بشینه! ( راستی ممنون از دوستانی منت گذاشتند و نظر دادن.) سلام! تا حالا نوشته هاي پائولو كوئيلو رو خوندين؟ اگه نخوندين بهتون پيشنهاد مي دم كه نوشته هايي رو كه از پائولو براتون در وبلاگ قرار مي دم رو حتما بخونيد! اينم يكيش: داستاني از كتاب « مكــــتوب » نوشته ي پائولو كوئيلو،ترجمه ي :سوسن اردكاني يك روز صبح «بودا» در بين شاگردانش نشسته بود كه مردي به جمع آنان نزديك شد و پرسيد : -آيا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد : -بله،خدا وجود دارد. بعد از ناهار سرو كله ي مرد ديگري پيدا شد كه پرسيد: -آيا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد: -نه، خدا وجود ندارد. اواخر روز مرد سومي همين سؤال را از «بودا» پرسيد.پاسخ «بودا» به او چنين بود: -خودت بايد اين را براي خودت روشن كني. يكي از شاگردان گفت: -استاد اين منطقي نيست.شما چه طور مي توانيد به يك سؤال سه جواب بدهيد؟ «بودا» كه به روشن بيني رسيده بود ،پاسخ داد: در كوچه هاي خلوت دلم ، متعجب به حضور ديروزم در لحظه هاي كودكانه ي روياهايم. ديروز چشمانم بيناتر بود ، احساساتم لطيف تر و اشك هايم صادقانه تر . چرا فقط در پي ديروزيم و شكايت از امروز؟؟!!!!!! وهيچ گاه نفهميديدم كه چقدر غروب آفتاب زيباست ! در تيرگي ها اسيريم و به كشتن چراغي مي انديشيم كه تا ديروز براي روشن كردنش تدبير مي كرديم. ما اين گونه ايم : مي اندشيم تا بدستش آوريم ، اما هنگامي فكر مي كنيم به آن رسيده ايم كه ،از دستش داده ايم. ما عجيبيم ،در هنگامي كه بايد بگرييم ، قيّه ي شادي مي كشيم. و آن هنگام كه بايد لبخند بزنيم از سوداي جان ناله سر مي دهيم . در دوري اش خوشحاليم، اما غافل از اينكه او منتظر است .و ما نمي دانيم كه او چقدر شوق دارد از اين كه فرياد بزنيم « لبيك ! » تا او نيز پاسخمان دهد! اما حيف كه سيرابيم. سيراب آبي كه فقط تشنگي مي آورد و عطش را بر طرف نمي سازد. كاش قطره اي از شراب معرفتش بنوشيم تا براي هميشه سيراب گرديم . انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود توان دوست داشتن و دوست شدن توان شنفتن توان ديدن و گفتن توان اندّهگين و شادمان شدن توان خنديدن به وسعت دل و توان گريستن از سوداي جان نوان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوهناك فروتني توان جليل به دوش بردن بار امانت و توان غمناك تحمل تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان انسان دشواري وظيفه بود... احمد شاملو_در آستانه «غریبه» در کوچه های خیالم قدم می زنم! درختان شعرم شکوفه داده اند و غنچه های واژه ام بر روی باغچه ی محبتم گل داده اند. صدای جویبار مهربانی را می شنوم؛ که صدایم می کند. به سمتش پر کشیدم و آرام کنارش نشستم در آب چهره ی کسی را دیدم که لبانش دشت چشمانش دریا و نگاهش آسمانی بود آری...!! او همان منِ من بود سروده ی:رویا من شعر را از حقيقت پيشاني تو در مي يابم با من از روشني حرف میزني و از انسان كه خويشاوند همه ي خداهاست با تو من ديگر در سحر روياهايم تنها نيستم
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین ...
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



